.

.

این وبلاگ متعلق به فرشته آسمانی کوچکی است به نام رادین وبلاگ دیگر رادین (کلوپ سرگرمی برای کودکان) www.funclubkids.niniweblog.com
ایمیل مدیر : sayeh0@yahoo.com

» سایت مخصوص مادران
» ماهنامه شهرزاد
» بهترینها برای شما
» جامع ترین پایگاه مادران و کودکان
» روانشناسی کودک
» وب سایت کودکانه
» تربیتی...اموزشی....سرگرمی.....
» لا لایی ها و اشعار کودکانه
» شکلک های فانتزی و ناز برای آتین
» یونیسف
» کودکان
» دنیای زیبا (زیبا ساز وبلاگ شما)
» نی نی وبلاگ آموزشی نوزادان
» ஐ فوق العاده ஐ
» «مدرسه ی مامان ها»
» lilypie
» *از خود واطرافتان بیشتر بدانید*
» پروفسور سلطانزاده
» سایتی برای امیدهای فردا
» نی نی به به
» شکلک و زیباساز وبلاگ هانیه
» شکلکهای جالب برای پسرم
» الای (رویای حقیقی ما)
» بیا بازی
» آموزش تصویری شیدایی
» مجله اینترنتی کفشدوزکـ
» آموزش نقاشی برای کودکان و نوجوانان نی نی پینت
» آرتین خان
» مامان و امیرناز
» ایلیا شاهزاده کوچولوی ماما و بابا
» design4u
» مهلا گل زندگی مامان و بابا
» پورچیستا نفس مامان وبابا
» اميرعلي شادي زندگي ما
» مهراد کوچولو
» ܓآموزش انواع آشپزی و.... گلیܓ
» از لحظه ای که آمدی (آروین کوچولو)
» هدیه باشکوه خداوند
» عشق ما کیارش
» باران عشق زندگی
» به دنیا آمدی تا دنیای من شوی...
» madaraneh

آنلاین : 1
بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 76
بازدید هفته گذشته : 356
کل بازدید : 300294

KoodakMedia.com


RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
موضوع :
نویسنده مامان رادین تاریخ ارسال سه شنبه 30 / 10 / 1393 در ساعت 1:30 بعد از ظهر
.:: ::.
تولد 5 سالگی رادینم
موضوع : تولد رادینم
نویسنده مامان رادین تاریخ ارسال سه شنبه 30 / 10 / 1393 در ساعت 1:26 بعد از ظهر

سلام عشقممم .نفسم.زندگیم

تولدت مبارک 

آرزو میکنم در پناه خداوند همیشه سلامت و شاهد موفقیت روزافزونت در تمام مراحل زندگی باشی

میخوام ازجشن تولد 5 سالگیت بنویسم .امسال منوبابایی تصمیم گرفتیم جشن تولدت رو تو مهدکودک بگیریم. روز تولدت یعنی 8 دی روز دوشنبه بود اما مهد چهارشنبه هر هفته جشن تولد بچه ها رو با حضور عمو موسیقیتون (عمو سینا ) برگزار میکنه که بعد از تدارکات و سفارش دادن کیک اون چهارشنبه رو بخاطر آلودگی هوا تعطیل اعلام کردن اما ما بخاطر اینکه تو منتظر بودی برات کادوی تولدت رو خریدیم از اونجایی که خیلی ماشین شارژی دوست داشتی رفتیم و برات ماشین رو خریدیم وتو خیلی ذوق زده و خوشحال شدی آوردیمش خونه و کلی باهاش بازی کردی و اما تولدت رو هفته بعد با 3 نفر دیگه از دوستات که اوناهم تولداشون تقریبا توی یک ماه بودی جشن گرفتیم تم تولد تو مینیونها بود و همه چیز خیلی خوب بود تقریبا همه دوستای مهدت از کوچیک تا بزرگ اونجابودن  وعموسینا هم با موسیقی تولدت رو شادتر کرد یادم رفت بگم که خاله مهسا هم اومد وکلی ازت عکسای قشنگ انداخت . و چند تا از دوستات هم برات هدایایی رو آوردن اسم دوستات

سنا. آبتین. رایکا. شروین. رهام. نیکان. آرمینا که از اول میرقصید. آرینا

رادینم (مهد مسافرکوچولو)

رادین و مامانش (مهد مسافرکوچولو)

 

مهدمسافرکوچولو

رادین و مربیشون خاله مرضیه 

مهدکودک مسافرکوچولو کرج

.:: ::.
istanbul picture
موضوع :
نویسنده مامان رادین تاریخ ارسال جمعه 4 / 7 / 1393 در ساعت 9:33 بعد از ظهر

 

 

 

 

 

.:: ::.
اتفاق بد
موضوع :
نویسنده مامان رادین تاریخ ارسال دوشنبه 31 / 6 / 1393 در ساعت 3:02 بعد از ظهر

سلام عزیزم 

دو روز پیش بعداز ظهر از خواب بیدار شدی مثل همیشه میخواستی بری دستشویی اما دمپایی بزرگ پوشیدی و رفتی دستشویی کردی موقع برگشت پات میپیچه و میخوری به لبه تیز دیوار و بالای ابروهات شکست و خون اومد من تو آشپزخونه بودم که دیدم صدای جیغت بلند شد دویدم و دیدم که صورتت خونی شده فکر میکردم خواب دیدم شوکه شدم و برای اینکه نترسی بابایی رو صدا کردم و اومد دید اونم برای اینکه تو نترسی هیچی نگفت خیلی سخت بوددددد سریع لباس پوشید و تو رو بردن تو ماشین و تو که رفتی من دیکه تونستم بگم وای بچم بچم !!

نفهمیدم چجوری لباسم و تو راهپله پوشیدم و رفتم عقب ماشین که پیشت باشم درمانگاه نزدیک بود ۵ دقیقه رسیدیم تو ماشین خون ازت نمیرفت و لی قاچ بزرگ خوره بود که بخیه میخواست بعد از گرفتن عکس از جمجمه موقع بخیه و شستشو با بتادین خیلی سوختی و درد داشتی من و بابایی پیشت بودیم اما جونمون به لب رسید تا این بخیه ها تموم شد انگار که ما رو بخیه می زدن!!!!!

 خداروشکر تا الان هیچ علایم بدی نداشتی حتی نگفتی درد داری و کم کم بلند شدی و بازی کردی !!!  دیروز خاله مهسا اومد پیشت و کلی تنقلات و آب هویج  بستنی برات خریده بود  که خیلی خوشحال شدی!!!! 

برای اینکه تقویت کنم چلو گوشت ' پلو با ماهیچه خوردی! باباجون هم برات پسته و کیک خامه ایی خرید وردت تو حیاط تامی بازی کنی!

دوتا بخیه از زیر زدن و ۳ تا بخیه روی پوستتت! چون عمق بریدگی زیاد بود! 

اینو بگم خیلی عاقل هستی و صبور بابایی میگفت اگه من بودم دنیارو بهم ریخته بودم!!!

.:: ::.
اولین مهد رادینم (مسافر کوچولو)
موضوع :
نویسنده مامان رادین تاریخ ارسال دوشنبه 31 / 6 / 1393 در ساعت 2:38 بعد از ظهر

سلام عشقم!

بالاخره با تلاش فراوان در سایتها تونستم به مهد خوب توی کرج پیدا کنم (مهدکودک مسافر کوچولو) حدود ۲ هفته پیش باهم رفتیم مهد تا از مهد اطلاعاتی درباره کلاسها و بقیه چیزها  بگیرم بعد از گرفتن اطلاعات ما رو بردن توی مهد تا کلاسها و محیط مهد رو ببینیم و تو عاشق اونجا شدی و اجازه دادن که اونجا بازی کنی !

من هم برگشتم تا کارای ثبت نامت رو انجام بدم! اونجا علاوه بر کلاس زبان  خلاقیت  شاهنامه خوانی دوخت و دوز صخره نوردی شن بازی،   صبحانه میان وعده و ناهار هم میدادن و من تا ساعت ۱ ۱ که تایم ناهار بود ثبت نامت کردم! و الان مدت دوهفته است که با علاقه فراوون صبحا میای مهد و از این بابت بسیار خوشحالم!

دو روز اول صبح ها میخوندم  میشستم تا بیای اما خدا دوشکر سراغ از من نمیگرفتی الان دیگه صبحا بابایی میبرت مهد و من ۱۲ میام دنبالت !  

  خوشحالم که اونجا با دوستانت هستی و همه وعده های غذاییت رو باهم میخورید و بازی میکنید! 

 

.:: ::.
سفر به استانبول
موضوع :
نویسنده مامان رادین تاریخ ارسال پنجشنبه 6 / 6 / 1393 در ساعت 3:36 بعد از ظهر

سلام عزیز دلم                                                                                                                                                 هفته پیش با خاله مهسا و عزیزجونا رفتیم ترکیه  خیلی تجربه متفاوتی برامون بود مخصوصا برای تو که تفاوت فرهنگ ها و زبان رو تجربه کردی! اولش که خیلی با دقت شهرشون رو نگاه میکردی و متوجه میشدی که یه سری از آدابشون  با ما تفاوت داره ! و من برات توضیح میدادم بیشتر ماشینارو دوست داشتی مخصوصا ماشین کوروکیشون ! کلی از مراکز خریدشان رو رفتیم و حسابی ازت عکس گرفتم! با کشتی های تفریحیشون رفتیم دور استانبول رو دیدیم وخیلی زیبا بود!

اونجا که بودیم خیلی از تو خودشون میومد و میخواستن با ارتباط برقرار کنن مخصوصا فروشندگان دخترشان و اسمت رو صدا میکردن و باهات بازی میکردن میگفتن رادیییین  رادیییییین !!!!! توی هتل هم خیلی دوست داشتن  باهات عکس بندازن اما تو نمیرفتی عکس بگیری!  بهت شیرینی و بیسکوییت میدادن ! درکل مردمانی مهربان بودن! 

چشمات رو نشون میدادن و با اشاره میگفتن  خیلی خوشگله ماشاالله!!!! قربونت برم ! خلاصه کلی کی ف کردی!

توی هواپیما رفتن نیم ساعت آخر و خوابیدی! اما برگشتن شیطون شده بودی و همه اطرافیان داشتن با تو بازی میکردن و میگفتن پسرت دختر کشه !!!! خلاصه سوزه بودی! یه زن شوهری هم که از قضا اسم پسرشان رادیو بود کنارمان بودن و عکسای پسرش رو نشونت دادن!!!

خلاصه اینکه سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت !!  

 

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.