رادینرادین، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

@@ پسرم رادینم @@

ساز پدر آواز پسر

پسر گلم مدتی که آواز خوندن رو شروع کردی و وقتی بابایی تار میزنه و یا آواز میخونه تو هم حس خوندن میگیری و شروع به خوندن میکنی و یا به زور مضراب بابایی رو میگیری تا تار بزنی بابایی هم مجبور میشه که مضرابش رو بده تا کمی هم تو بنوازی الهی قربون اون حست بشم که وقتی حس خوندن میگیری واقعا دیدنی میشی. حالا دیگه هرجا باشیم حتی توی ماشین حس خوندنت میگیره و میخونی وما هم تو رو تشویق میکنیم و میگیم به به ، به به  و تو هم کلی ذوق میکنی و ادامه میدی خلاصه برای خودت کلی تحریر آوازی میخونی . یه مدت هم سه تار بابایی رو دادیم دستت تا یه کم ازش سر دربیاری و تمام سیمها و پرده هاش و خراب کردی که فدای سر نازنینت عزیزم که وقتی تو شادی ما هم با تو ش...
4 مهر 1390

به امید خدای مهربون

  چند روز پیش توی خواب بالا آوردی و شبانه بردیمت دکتر کلی ترسیده بودیم البته فکر میکنم از بد خوابیدنت هم بود آخه شبها شکمت و میذاری رو بالشت و سرت پایین بالشت میافته و هرچی شیر خوردی و بالا میاری به مطب که رسیدیم کلی ترسیده بودی و گریه کردی اما هر جوری بود دکتر معاینت کرد و گفت سرماخوردی و گلو خشک میشه باعث میشد که هوووغ بزنی و بالا بیاری خلاصه هرچی دارو بود برات نوشت شربت سیفیکسیم - سرماخوردگی و چند تا دیگه ... من هم که از دارو بدم میاد فکر کردم که سیفیکسیم داروی قویی هست چرا باید برای بچه زیر دو سال بنویسه اما دلم جا نگرفت بعد از یه روز استفراغ و اسهال که از همین دارو بود  بردمت متخصص و خودش شربت و چند تا دیگه ر...
3 مهر 1390

این روزا...

سلام پسرک شیطون و دوست داشتنی مامان. این روزا دیگه توی خونه نمی مونی و کاملا ددری شدی. خیلی اوقات هم صبحها که بیدار میشی به من میگی بلند شو ، هوا  یا اینکه میگی بپوش بپوش لباس ، هوا یعنی لباس بپوش من و ببر بیرون  اما من فقط غروب میبرمت توی پارکینگ و تو با بچه ها ی بزرگتر از خودت بازی میکنی و اونا هم خیلی تو رو دوست دارن خلاصه اینقدر بازی میکنی که شبها هم زود میخوابی البته حدودا ١٠  ١١ شب یا هر موقع که ما بخوابیم تو زودتر از ما خوابت میبره. این روزا  خیلی دلهره دارم و همش به فکر از شیر گرفتنت هستم و دارم تلاش میکنم تا بتونم از شیر بگیرمت چون روز به روز وابستگیت بیشتر میشه و کار من سختتر. آخه تو خیلی هم شیر نمی خ...
26 شهريور 1390

دومین جشن رمضان با رادین

گل پسر مامانی. شکلاتم! پنجشنبه دعوت شدیم تالار وزارت کشور برای جشن آخرین روز رمضان و یا عید فطر و میخوام از خاطرات تو از این جشن بنویسم البته باید بگم این دومین سال متوالی که در این جشن حضور داری و در کنار من بودی و از این بابت خیلی خوشحال بودم.   پارسال که کوچولو تر بودی از بغلم تکون نخوردی و فقط محو تماشای رقص نور بودی و من گاهی از صدای زیاد گوشات و میگرفتم که اذیت نشی. ویه چیز جالب بگم که وقتی چراغها خاموش میشد تو فکر میکردی الان باید بخوابی و همین که چشات میخواست بره روی هم چراغها روشن میشد و تو هم از خواب بلند میشدی خلاصه اذیتم نکردی.  و اما امسال از در تالار که رفتیم تو تو شروع کردی به گریه کردن و میگفتی ه...
14 شهريور 1390

شکلاتم رادین

سلام عشقم . این روزا اینقدر شیرین زبونی میکنی که همه رو به وجد میاری مخصوصا من و بابایی رو. و دلم میخواد از شیرین زبونیت بنویسم تا وقتی بزرگ شدی به حرفهای قشنگت بخندی و شاد بشی . باید بگم دیگه دو حرفی و  جمله کوتاه رو براحتی میگی. جمله هایی که خودت یاد گرفتی از طریق گوش دادن، و یهو با گفتنشون ما رو شگفت زده میکنی. مثلا اگه ندونی چیزی و میگی : این چیه؟ بعد که میفهمی بلافاصله با لبخند میگی : آشغاله !   یا اگه کسی در بزنه میگی: کی بود؟ اگر چیزی بخوای میگی: بیگام بیگام. بلند شو  بلند شو ... صبحها اگر زودتر از من بلند شی و من بعدش چشام و باز کنم بلافاصله میگی: انام دوگبه (سلام. صبح بخیر) ...
7 شهريور 1390

شب بیاد ماندنی

                                                                             سلام شکلاتم.                      ٤ شهریور روز تولد من و سالگرد ازدواج من و بابایی و روز ت...
6 شهريور 1390