بازی و شادی
سلام عسلم . نمی دونم چرا بعضی اوقات نمیتونم برای تو بنویسم و اون جمله بندی که می خوام توی ذهنم نمی یاد. بهر حال نشستم تا شاید بتونم. دیشب پسر عموی مامانی با خونواده اومده بودن خونمون که یه دختر ٥ ساله هم داشتن و تو هم که منتظر یه همبازی بودی از اومدنشون خیلی خوشحال شدی و بعد از چند دقیقه با هم رفتین توی اتاق و شروع به بازی کردین و اینقدر خوشحالی رو صورتت دیدم که من هم در کنارت شادی میکردم و گاهی میگفتم بیا به مامان یه بوس بده تا وجود خوشحال من رو هم حس کنی.آخه بچه هم سن تو خیلی کم داریم ... تا با اون بازی کنی. خلاصه هیچی به هردوتون نگفتم تا راحت بازی کنین اما دورادور حواسم بهتون بود تا اتفاقی براتون نیفته . ...
نویسنده :
مامان رادین
11:04




