رادینرادین، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

@@ پسرم رادینم @@

خوب بمون عشقم

رادینم،عشقه من ! دارم روزای سختی رو پشت سر میذارم و احساس خستگی میکنم باید بگم تنهایی نمی تونم تو رو نگه دارم . خیلی بهانه گیر شدی و مثل قبلا با من کنار نمیای .  این روزا اصلا خونه نمی مونم چند روز خونه مادر جون و چند روز خونه عزیز جون واقعا بعضی اوقات می مونم باید چیکار کنم . خوابم کافی نیست یک هفته قبل مریض شدی و همش دلنگرانیمون تو بودی بعد از گرفتن آزمایش خون و بیقراری تو فهمیدیم که کمی هم کم خون شدی و آهنت پایین اومده ومن فکر میکنم که از چند هفته پیش سرما خورده بودی و نمی شد قطره ویتامین بهت بدم و شربتهای آنتی بیوتیک هم تو رو ضعیف کرد  و بعد از اینکه خدا رو شکر خوب شدی من و بابایی سرما خوردیم و مجبور شدیم خونه نباشیم...
17 مهر 1390

از شیر گرفتن رادینم

    عزیزکم امروز روز ٥ از شیر گرفتن تو عزیزمه پنجشنبه رفتیم خونه عزیز جون و من دیدم شرایط مناسبه و تصمیم رو جدی کردم برای از شیر گرفتن تو عزیزم هر چند که این چند روز برای من از نظر روحی روانی خیلی سخت بود اما چاره ای نبود چون ٣ ماه دیگه یعنی ٨ دی ماه تولد عشقم بود و توی زمستون نباید از شیر گرفت و هرچی هم میگذشت وابستگیت به شیر بیشتر میشد و گرفتنت سختتر. هر طور بود همون شب رفتم و برات یه عالمه خوراکی - شیر و چیزایی که دوست داری خریدم تا اگر بهانه گرفتی بهت بدم . چیزایی مثل شیر دنت- شیر- آناناس- موز -بیسکویت - kit kat - بستنی و ... خلاصه هرچی پیش رفتیم تو بیشتر بهانه شیر رو میگرفتی به شب که رسیدیم بهانت بیشتر...
12 مهر 1390

ساز پدر آواز پسر

پسر گلم مدتی که آواز خوندن رو شروع کردی و وقتی بابایی تار میزنه و یا آواز میخونه تو هم حس خوندن میگیری و شروع به خوندن میکنی و یا به زور مضراب بابایی رو میگیری تا تار بزنی بابایی هم مجبور میشه که مضرابش رو بده تا کمی هم تو بنوازی الهی قربون اون حست بشم که وقتی حس خوندن میگیری واقعا دیدنی میشی. حالا دیگه هرجا باشیم حتی توی ماشین حس خوندنت میگیره و میخونی وما هم تو رو تشویق میکنیم و میگیم به به ، به به  و تو هم کلی ذوق میکنی و ادامه میدی خلاصه برای خودت کلی تحریر آوازی میخونی . یه مدت هم سه تار بابایی رو دادیم دستت تا یه کم ازش سر دربیاری و تمام سیمها و پرده هاش و خراب کردی که فدای سر نازنینت عزیزم که وقتی تو شادی ما هم با تو ش...
4 مهر 1390

به امید خدای مهربون

  چند روز پیش توی خواب بالا آوردی و شبانه بردیمت دکتر کلی ترسیده بودیم البته فکر میکنم از بد خوابیدنت هم بود آخه شبها شکمت و میذاری رو بالشت و سرت پایین بالشت میافته و هرچی شیر خوردی و بالا میاری به مطب که رسیدیم کلی ترسیده بودی و گریه کردی اما هر جوری بود دکتر معاینت کرد و گفت سرماخوردی و گلو خشک میشه باعث میشد که هوووغ بزنی و بالا بیاری خلاصه هرچی دارو بود برات نوشت شربت سیفیکسیم - سرماخوردگی و چند تا دیگه ... من هم که از دارو بدم میاد فکر کردم که سیفیکسیم داروی قویی هست چرا باید برای بچه زیر دو سال بنویسه اما دلم جا نگرفت بعد از یه روز استفراغ و اسهال که از همین دارو بود  بردمت متخصص و خودش شربت و چند تا دیگه ر...
3 مهر 1390

این روزا...

سلام پسرک شیطون و دوست داشتنی مامان. این روزا دیگه توی خونه نمی مونی و کاملا ددری شدی. خیلی اوقات هم صبحها که بیدار میشی به من میگی بلند شو ، هوا  یا اینکه میگی بپوش بپوش لباس ، هوا یعنی لباس بپوش من و ببر بیرون  اما من فقط غروب میبرمت توی پارکینگ و تو با بچه ها ی بزرگتر از خودت بازی میکنی و اونا هم خیلی تو رو دوست دارن خلاصه اینقدر بازی میکنی که شبها هم زود میخوابی البته حدودا ١٠  ١١ شب یا هر موقع که ما بخوابیم تو زودتر از ما خوابت میبره. این روزا  خیلی دلهره دارم و همش به فکر از شیر گرفتنت هستم و دارم تلاش میکنم تا بتونم از شیر بگیرمت چون روز به روز وابستگیت بیشتر میشه و کار من سختتر. آخه تو خیلی هم شیر نمی خ...
26 شهريور 1390

دومین جشن رمضان با رادین

گل پسر مامانی. شکلاتم! پنجشنبه دعوت شدیم تالار وزارت کشور برای جشن آخرین روز رمضان و یا عید فطر و میخوام از خاطرات تو از این جشن بنویسم البته باید بگم این دومین سال متوالی که در این جشن حضور داری و در کنار من بودی و از این بابت خیلی خوشحال بودم.   پارسال که کوچولو تر بودی از بغلم تکون نخوردی و فقط محو تماشای رقص نور بودی و من گاهی از صدای زیاد گوشات و میگرفتم که اذیت نشی. ویه چیز جالب بگم که وقتی چراغها خاموش میشد تو فکر میکردی الان باید بخوابی و همین که چشات میخواست بره روی هم چراغها روشن میشد و تو هم از خواب بلند میشدی خلاصه اذیتم نکردی.  و اما امسال از در تالار که رفتیم تو تو شروع کردی به گریه کردن و میگفتی ه...
14 شهريور 1390

شکلاتم رادین

سلام عشقم . این روزا اینقدر شیرین زبونی میکنی که همه رو به وجد میاری مخصوصا من و بابایی رو. و دلم میخواد از شیرین زبونیت بنویسم تا وقتی بزرگ شدی به حرفهای قشنگت بخندی و شاد بشی . باید بگم دیگه دو حرفی و  جمله کوتاه رو براحتی میگی. جمله هایی که خودت یاد گرفتی از طریق گوش دادن، و یهو با گفتنشون ما رو شگفت زده میکنی. مثلا اگه ندونی چیزی و میگی : این چیه؟ بعد که میفهمی بلافاصله با لبخند میگی : آشغاله !   یا اگه کسی در بزنه میگی: کی بود؟ اگر چیزی بخوای میگی: بیگام بیگام. بلند شو  بلند شو ... صبحها اگر زودتر از من بلند شی و من بعدش چشام و باز کنم بلافاصله میگی: انام دوگبه (سلام. صبح بخیر) ...
7 شهريور 1390

شب بیاد ماندنی

                                                                             سلام شکلاتم.                      ٤ شهریور روز تولد من و سالگرد ازدواج من و بابایی و روز ت...
6 شهريور 1390

دوران شیطونی

سلام پسر عزیزم . باید بگم این روزا دیگه نمی تونم از دست شیطونیهای تو بر بیام . فکر کنم این دوران یکی از سختترین دورانهای بچگیته که امیدورارم خداوند صبرم رو بیشتر کنه آخه تو دوست داری همه چیز رو دست بزنی و امتحان کنی و من هم دوست ندارم چیزی رو بهت ندم اما واقعا بعضی اوقات نمیشه مثلا سه تار بابایی رو ورداشتی و سیماشو خراب کردی اما این درستشدنی ما از اینکه سیم نپره به دست یا چشمات برات نگرانیم  به هر حال تمام حواسمون بهت هست که آسب نبینی گلم.  پسر شیرین زبونم که دیگه همه چیز رو میگی حتی سخت ترین کلمات مثل قسطنتنیه که امیدوارم درست نوشته باشم و خودت هم علاقه نشون میدی و روی کلمات جدیدی که میگیم مکث میکنی و با دقت گوش میدی ما ...
2 شهريور 1390